کافه آرامش...

داستانهایم کو؟ اتاقم شلوغ است...

لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچه دارد که بي غذا مانده اند. 
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، به او بي اعتنايی کرد و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي آورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد؛خريد اين خانم با من .»
خواروبار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم.ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليست خریدت را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواروبار فروش باورش نميشد. 
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار  با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد.كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا هر دو كفه  برابر شدند.
خواروبار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت تا ببيند روي آن چه نوشته شده است.
او متوجه شد که آن كاغذ،ليست خريد نبود؛بلکه دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1392ساعت 16:45 توسط کاتب|


پسر کوچولو به مادر خود گفت:مادر داری به کجا می روی؟

مادر گفت:عزیزم بازیگری معروف که از محبوبیت زیادی برخوردار است

به شهر ما آمده است.این طلایی ترین فرصتی است که می توانم

او را ببینم وبا او حرف بزنم،خیلی زود برمیگردم……

اگر او وقت آن را داشته باشد که با من حرف بزند چه محشری می شود.

و در حالی که لبخندی حاکی از شادی به لب داشت با فرزندش خداحافظی کرد….

حدود نیم ساعت بعد مادرش با عصبانیت به خانه برگشت.

پسر به مادرش گفت:مادر چرا چهره ی پریشانی داری؟آیا بازیگر محبوبت را ملاقات کردی؟

مادر با لحنی از خستگی و عصبانیت گفت:من و جمعیت زیادی از مردم بسیار منتظر ماندیم اما به ما خبر رساندند که او نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.ای کاش خدا شهرت و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود.کودک پس از شنیدن حرف های مادر به اتاق خود رفت ولباس های خود رابیرون آورد و گفت:مادر آماده شو با هم به جایی برویم من می توانم این آرزوی تو را برآورده کنم.
اما مادر اعتنایی نکرد و گفت:این شوخی ها چیست او بیش از نیم ساعت است که این شهر را ترک کرده است.حرف های تو چه معنی ای میدهد؟
پسر ملتمسانه گفت:مادرم خواهش می کنم به من اعتماد کن،فقط با من بیا.مادر نیز علیرغم میل باطنی خود درخواست فرزند خود را پذیرفت زیرا او را بسیار دوست می داشت.بنابراین آن دو به بیرون از خانه رفتند.
پس از چندی قدم زدن پسر به مادرش گفت:رسیدیم.در حالی که به کلیسای بزرگ شهر اشاره می کرد.مادر که از این کار فرزندش بسیار دلخور شده بود با صدایی پر از خشم گفت:من به تو گفتم که الان وقت شوخی نیست.این رفتار تو اصلا زیبا نبود.
کودک جواب داد:مادر تو در سخنان خود دقیقا این جمله را گفتی که ای کاش خدا شهرتی و محبوبیتی را که به این بازیگر داده است به ما داده بود پس آیا افتخاری از این بزرگ تر است که با کسی که این شهرت و محبوبیت را داده است نه آن کسی که آن را دریافت کرده است حرف بزنی؟
آیا سخن گفتن با خدا لذت بخش تر از آن نیست که با آن بازیگر محبوب حرف بزنی؟وقتی خدا همیشه در دسترس ماست پس چه نیاز به بنده ی خدا.
مادر هیچ نگفت و خاموش ماند.

نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 11:50 توسط کاتب|


پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد.

آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.

یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.

روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.

پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.

پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟

کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.

گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1392ساعت 18:52 توسط کاتب|

بهار از راه رسید. آسمان و زمین، همه شکل بهارشدند.

انگار از زمین، آسمان، درختان، خورشید، عشق می بارد.

هوا بوی نای باران میدهد. بوی صفای زندگی. بوی شادی.


امیدوارم ایام به کام همه و تن همه گان سالم و دل همه تان شاد باشد.

                  تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید


ما را ز خیال تو چه پروای شراب است؟
خُم گو سر خود گیر که خُمخانه خراب است
گر خمر بهشت است بریزید که بی دوست
هر شربت عذبم که دهی عین عذاب است
افسوس که شد دلبر و در دیده‌ی گریان
تحریر خیال خط او، نقش بر آب است
بیدار شو ای دیده! که ایمن نتوان بود
زین سیل دُمادُم که در این منزل خواب است
معشوق عیان می‌گذرد بر تو و لیکن
اغیار همی‌بیند از آن بسته نقاب است
گل بر رخ رنگین تو تا لطف عَرَق دید
در آتش شوق از غم دل غرق گلاب است
سبز است در و دشت، بیا! تا نگذاریم
دست از سر آبی، که جهان جمله سراب است
در کنج دِماغَم مَطَلب جای نصیحت
کاین گوشه پر از زمزمه چنگ و رَباب است
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز
بس طور عجب لازم ایام شباب است



فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز


فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391ساعت 23:20 توسط کاتب|


یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چند تایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد. پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد. همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابید و خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر میکرد که همونطوری که خودش بهترین تیله هاشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده.

قلم نوشت:عذاب وجدان همیشه مال كسی است كه صادق نیست. آرامش دنیا مال اون كسی است كه با وجدان صادق زندگی میكند.


برچسب‌ها: مجله موفقیت
نوشته شده در جمعه هجدهم اسفند 1391ساعت 16:57 توسط کاتب|

روزی فردی جوان هنگام عبور از بیابان، به چشمه آب زلالی رسید.
آب به قدری گوارا بود که مرد سطل چرمی اش را پر از آب کرد تا بتواند مقداری از آن آب را برای استادش که پیر قبیله بود ببرد. مرد جوان پس از مسافرت چهار روزه اش، آب را به پیرمرد تقدیم کرد.

پیرمرد، مقدار زیادی از آب را لاجرعه سر کشید و لبخند گرمی نثار مرد جوان کرد و از او بابت آن آب زلال بسیار قدردانی کرد. مرد جوان با دلی لبریز از شادی به روستای خود بازگشت.

اندکی بعد، استاد به یکی دیگر از شاگردانش اجازه داد تا از آن آب بچشد.
شاگرد آب را از دهانش بیرون پاشید و گفت: آب بسیار بد مزه است.
ظاهرا آب به علت ماندن در سطل چرمی، طعم بد چرم گرفته بود. شاگرد با اعتراض از استاد پرسید:
آب گندیده بود. چطور وانمود کردید که گوارا است؟

استاد در جواب گفت:
تو آب را چشیدی و من خود هدیه را چشیدم.

این آب فقط حامل مهربانی سرشار از عشق بود و هیچ چیز نمی تواند گواراتر از این باشد.

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم بهمن 1391ساعت 20:50 توسط کاتب|



 روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود. از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟ مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم. حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی. مورچه گفت: تمام سعی ام را می کنم… حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشت کار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد. مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آ ورد…


قلم نوشت:تمام سعی مان را بکنیم، پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست…

رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمودند:

خدا را بخوانید و به اجابت دعای خود یقین داشته باشید و بدانید که خداوند دعا را از قلب غافل بی خبر نمی پذیرد.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1391ساعت 23:16 توسط کاتب|



یکي از دوستان سهراب سپهري تعريف ميکرد که روزي سوار بر جيپ سهراب در حوالي کاشان ميرفتيم ، دست در داشبورد کردم و چند بسته سيگار و کبريت ديدم . با حيرت از سهراب پرسيدم : تو که سيگار نميکشي !
سهراب همان طور که رانندگي ميکرد با تاسف خاصي گفت :«روز ي در اطراف دشت هاي نطنز ميرفتم ، از دور کشاورزي را ديدم که زير تيغ آفتاب مشغول کار بود ، به فکر افتادم مقداري ميوه که با خود داشتم براي مرد کشاورز ببرم» ماشين را کنار جاده گذاشتم و مسيري را که نسبتا طولاني بود پيمودم تا به کنار پيرمرد کشاورز رسيدم . بعد از احوالپرسي ميوه را تعارفش کردم ولي کشاورز با ميلي نگاهي کرد و گفت :«سيگار داري ؟»با شرمندگي گفتم :« نه ، ولي ميوه هست »
کشاورز گفت :« نه ، دستت درد نکند ، خيلي خسته ام ، دلم سيگار ميخواست .» و من خيلي متاسفم شدم . حالا اين سيگار ها را که ميبيني به اين اميد در ماشين گذاشته ام که شايد گذشته را جبران کنم .


قلم نوشت:روي پاي تر باران به بلندي محبت برويم در به روي بشر و نور و گياه و حشره باز کنيم .
سهراب سپهري
نوشته شده در جمعه یکم دی 1391ساعت 18:48 توسط کاتب|


ماهیمون هی می خواست یه چیزی بهم بگه،ولی تا دهنشو باز می کرد،آب می رفت تو دهنش و نمیتونست حرف بزنه. دست کردم تو آکواریوم درش آوردم . شروع کرد از خوشحالی بالا پایین پریدن . دلم نیومد دوباره بندازمش اون تو . انقدر بالا و پایین پرید تا خسته شد و خوابید . دیدم بهترین موقع برای اینه که دوباره بندازمش توی آب . ولی الان چند ساعته بیدار نشده . یعنی فکر کنم بیدار شده،ولی وقتی دیده انداختمش اون تو،قهر کرده و خودشو زده به خواب... 

 قلم نوشت:این داستان رفتار بعضی از آدم هایی است که کنارمون هستن ، دوستشون داریم و دوستمون دارند ولی ما رو نمی فهمن و فقط تو دنیای خودشون دارن بهترین رفتار رو با ما می کنن...

 

 
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1391ساعت 15:23 توسط کاتب|

هنگامیکه از یک نفر امتحان ورودی می گیریم یا برای پذیرفتن شخصی با وی مصاحبه می کنیم

شاید اگر بیشتر دقت بخرج بدهیم حتی بتوانیم تاریخ بشریت را نجات بدهیم.

در زیر تعدادی از نقاشی های فردی که در امتحان ورودی دانشگاه وین پذیرفته نشد

و راه دیگری برای زیستن برگزید آورده شده است لطفا خوب توجه کنید.







شخصی که این نقاشی ها را کشیده است،


میخواسته در دانشگاه هنرهای زیبای وین تحصیل کند و یک نقاش معروف شود.


اگر او از طرف دانشگاه وین پذیرفته میشد، 

تاریخ جهان بسیار متفاوت میشد.

اسم این نقاش،

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


آدولف هیتلر است!‏

تقریبا 11 میلیون انسان در جنگ جهانی دوم تکه تکه شدند.


ای کاش هیتلر وارد دانشگاه میشد ...


قلم نوشت:ماه محرم بر همگی شما عزیزان تسلیت باد.درضمن تولد فرزند محسن چاوشی را نیز به وی تبریک میگویم.


نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 18:54 توسط کاتب|


آخرين مطالب
» نیاز...
» بزرگترین افتخار...
» شاهین بی حرکت...
» بهارتان مبارک باد...
» راز آرامش وجدان...
» طعم هدیه...
» حضرت سلیمان و مورچه عاشق
» خاطره ای از سهراب سپهری
» ماهی من....
» ای کاش...
Design By : Pars Skin